ذبيح الله صفا
850
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آويخته از كمند گيسو * انداخته در چَهِ زنخدان تا جان گردد اسير و مدهوش * تا دل گردد زبون و حيران آراسته روى عالم افروز * پيراسته زلف عنبر افشان * * مژده اى عاشقان كه آمد باز * غمزهء يار در كرشمه و ناز بر مقيمان كنج مستورى * عشق او پاره كرد پردهء راز گر ببينند كعبهء كويش * اهل تقوى قضا كنند نماز دل بشويد ز جان شيرين دست * نرگسش چون كند عتاب آغاز بر دل عاشقان شيدايى * غمزهء اوست مُشرف و غمّاز در گلستان لطف و باغ جمال * طرّهء اوست دلبر و طَنّاز در ره وصل دوست آبله شد * پاى عقلم ز بس نشيب و فراز سوى كاشانهء حقيقت وصل * عشق محرم بود نه عقل مجاز جان مشتاق من ز آتش دل * همچو شمعيست جمله سوز و گداز با جفا و عتاب او ما را * چارهيى نيست غير عجز و نياز * اى رخ زيباى تو روضهء رضوان دل * وى لب جانبخش تو چشمهء حيوان دل شيوهء ديوانگى منصب هر عاقلست * تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل از خط سبزت بخوان قصهء اندوه جان * وز سر زلفت بپرس حال پريشان دل لابهء بيچارگى پيش تو بيحاصلست * در تو ندارد اثر ناله و افغان دل در دل شيدا بود درد تو چون جان عزيز * تا لب لعلت كند دارو و درمان دل * * شمايلِ قَدِ تو نيست سرو بستان را * حلاوتِ لبِ تو نيست آب حيوان را بكفرِ زلف تو اقرار كرده بود دلم * بماهِ روى تو تجديد كرد ايمان را